تبليغاتX
همزاد

همزاد

ادبی- هنری- فرهنگی- اجتماعی

دو قدم مانده به صبح، نوید شبهای تاریک را میدهد،

دو قدم به عقب، یا به چپ، یا به راست،‌

فرقی نمیکند

اگرچه تا صبح خیلی بیشتر از دو قدم باقی است

و «دو قدم مانده به صبح» اتفاقی که قرار نیست بیفتد! !!

اینجا پایان راه نیست و از ابتدای راه هم زیاد دور نه!

فقط تا صبح ،‌خیلی بیشتر از دو قدم باقی است...

...

دو قدم مانده به صبح!! برنامه ای از شبکه ٤ سیما ،‌ با داعیه فرهیختگی،‌ و تحریم از سوی بزرگان فرهنگ و ادب و هنر ایران زمین... و ببینندگانِ جانِ جان... کاری از گروه دروغ و چاخان ... شبکه 4... «دو قدم مانده به!!!»

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 22:5 توسط گلواژه | |
مهدی اخوان ثالث:

چاووشخوان قافله روشنان، امید!

از ظلمت رمیده خبر می دهد سحر...

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:10 توسط گلواژه | |
شعری از : محمد شمس لنگرودی

 

صید حلال


برای دخترم ندا آقا سلطان

 

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

 

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می خورد.

 

تو فقط ایستاد ه بودی

و خوشدلانه نگاه می کردی

که به خانه ات بر گردی

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم

و خیل خیال های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می زنند.

 

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی

مرغی حیران

که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند

تو به دام افتادی

همچون خوشه ی انگوری

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام می شود.

 

کیانند اینان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

کیانند اینان در تاریکی

که با صدای پرنده ی خانگی

پارس می کنند.

 

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

 

آه ندای عزیز من

گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانی که ندا داده اند

                        بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته

                              و نام تو را می خوانند.

یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که صید حلال می خورد.

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12:9 توسط گلواژه | |
دریغ است ایران که ویران شود

                            کنام پلنگان و شیران شود...

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:1 توسط گلواژه | |

امروز تو اخبار شنیدم که پیرمرد ۹۴ ساله ای در آمریکا به خاطر اینکه پول نداشته تا هزینه برق خونه اش رو بپردازه، یخ زده و مرده!!!!

ناگاه به یاد اون مرد میانسالی افتادم که پارسال حدود ۵ ماه از اواسط پاییز تا نزدیکهای عید نوروز، تو پارک الغدیر  تو بلوار موذن (گوهردشت کرج) چادر زده بود و البته همه یادشونه که پارسال چه برف سنگینی بارید و دمای هوا تا ۱۰ درجه زیر صفر هم رسیده بود. آخرش نفهمیدم این بیچاره مُرد یا زنده موند. ولی نکته جالب اینه که هیچوقت خبری از این قضیه تو هیچ رسانه محلی و سراسری شنیده نشد!!!

ما این قدر از این سوژه ها تو ا یران خودمون داریم که احتیاج نیست بریم تو امریکا و ذره بین بذاریم ببینم چند تا فقیر و بدبخت داره و چند نفر از فقر دارن اون سر دنیا می میرن.

خلاصه با شنیدن این خبر خیلی به هم ریختم و آرزو کردم کاش سنگ بودم، گیاه بودم، چه می دونم هر چیزی بودم ولی آدم یا بنی آدم ( انسان و مشتقاتش) نبودم...

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 8:40 توسط گلواژه | |
درود ...

این روزها، این شب ها، این هفته ها و ماهها

این سالها... همه از پی هم می آن و می رن

من و تو هم می آییم و می ریم

...

انگار نمی خواد چیزی عوض بشه

همه یه روز می آن، یه روز می رن

اما، به قول شاعر بزرگ قرن هفتم، سیف فرغانی...

خواستم فقط اشاره ای کرده باشم. این روزها، همه سعی می کنن هرچه مستقیمتر حرف بزنن. واسه همین من زیاد دوست ندارم به صراط مستقیمی برم که همه می رن.

بد نیست واسه حسن ختام!! شعری زیبا از شاعربزرگ پارسی یعنی سیف فرغانی،  که در برابر بیداد و ستم مغولان (دشمنان بیگانه و البته وحشی صفت) در ایران سروده تقدیمتون می کنم:

 هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونـقِ زمان شمـا نیز بـگذرد

وین بومِ محنت از پیِ آن تا کُنَد خراب

بر دولت آشیان شمـا نیـز بگذرد

باد خزانِ نکبتِ ایام، ناگهان

بر باغ و بوستان شمـا نیز بـگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

چون دادِ عادلان به جهان در بقا نکرد

 بیـداد ظالمـان شما نیز بگذرد

در مملکت چو ُغرّش شیران گذشت و رفت

این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکُشت

هم بر چــراغدان شما نیز بگذرد

این مملکت ز کسان به شما ناکسان رسید

دوران نـاکسانِ شمــا نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کـاروان شما نیز بـگذرد

بیش از دو روز نبود از آنِ دگرکسان

بعد از دو روز از آنِ شما نیز بگذرد

بر تیرِ جورتان ز تحمّل، سپر کنیم

تا سختیِ کمان شما نیز بـگذرد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 19:38 توسط گلواژه | |
سلام

این چند وقت اخیر این قدر خبرهای دردناک (و یا شاید بهتره بگم وحشتناک) از دانشگاههای دور و نزدیک ایران شنیدم، که دیگه داره حالم بهم می خوره از واژه دانشگاه و دانشجو و استاد و ...

فقط نمی دونم چرا حرکت در خور این افتضاحاتی که در اومده، از سوی نهاد یا ارگان یا گروهی صورت نمی گیره؟؟؟

می ترسم اگه همین طور بگذره به زودی زود شاهد فجایع جبران ناپذیرتری باشیم...

حتی اگه تصور کنیم نیمی از این اخبار درست باشه (که هست) باید بگیم متاسفانه فاتحه ایران و ایرانی خونده است...

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:51 توسط گلواژه | |


روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.

پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.

پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.

پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.

بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.

پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد:  پس گياه تو کو؟ پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.

در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.

پادشاه روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.

پادشاه ادامه داد:  مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.

 

* راستی این پادشاه تو داستانه، اصلا یه وقت دلتون نخواد... خلاصه هرچی که تو داستان می خونید که نباید واقعا وجود  داشته باشه.... 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 16:18 توسط گلواژه | |

یه مطلبی یه جایی خوندم که خیلی برام عجیب بود. البته عجیب در معنایی غیر از آنچه که معموله. ابتدا این خبر رو نقل می کنم تا به دلایل اعجابم بپردازم. نقل عین خبر:

«اقدام شگفت و ارزشي! وزارت ارشاد دولت نهم در ارايه مجوز نشر بدون سانسور به رماني با محتواي غيراخلاقي، حتي موجب شگفتي همراه با استقبال رسانه‌هاي بيگانه شده است.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، در حالي كه برخي آثار علمي، فرهنگي و سياسي به دليل بهانه‌جويي‌هاي بي‌مورد، از دريافت مجوز نشر محرومند، وزارت ارشاد به رماني كه موضوع اصلي آن روابط جنسي پيرمردي با روسپي‌هاست، مجوز انتشار داده و به گفته مترجم آن، از هرگونه سانسور مطلب نيز در آن خودداري شده است.

جالب آن‌كه اين مجوز نشر براي چاپ نخست كتاب مذكور در پاييز ۸۶ و در زمان وزارت محمدحسين صفار هرندي داده شده است. تنها اقدام صورت گرفته براي كسب مجوز، استفاده از كلمه «دلبر» به جاي «روسپي» در عنوان كتاب است كه احتمالا همين امر، مميزان اين وزارتخانه را راضي كرده است!

برخي نيز معتقدند سياست جديد در نگاه به آمريكاي لاتين، باعث شده تا رمان اين نويسنده آمريكاي لاتين كه به شدت مورد علاقه «فيدل كاسترو» است، در دولت كنوني مجوز دريافت كند؛ هرچند سراسر آن به روايت دقيق مسائل سخيف جنسي و غيراخلاقي پيرمردي پس از ايجاد رابطه با پانصد فاحشه اختصاص يافته است.

گفتني است، پس از اقدامات سؤال‌برانگيز ارشاد در ارايه مجوز به فيلم‌هايي با مضمون ترويج روابط جنسي با زنان شوهردار و عشق‌هاي ضربدري! اكنون كار به جواز رمان‌هاي تحريك‌كننده روابط جنسي با روسپي‌ها رسيده است». ...

نکته اول اینکه این کتاب رو من خوندم با نام : «خاطره دلبرکان غمگین من» که البته مضمونش همونه که گفته شده، چیزی که اعجاب من رو برانگیخته، اینه که هرچیزی که صرفا مطرح می شه یا گفته می شه از دید بعضی از آقایان و خانم ها سریعا با برچسب «ترویج» زیر سوال می ره. این که موضوع یه رمان، به روابط جنسی یه پیر مرد ۹۰ ساله با دختری۱۵ ساله است که البته این پیرمرد قبلا نیز در طول زندگانی پرعمر خود صدها شریک جنسی داشته که همه آنها نیز روسپی بودند، بیش از اینکه قصد ترویج داشته باشه، ما رو به این فکر فرو می بره که دلایل و ریشه های این رفتار عجیب پیرمرد چیه و شاید جوابی هم براش پیدا نشه ولی هرگز هیچ پیرمرد ۹۰ ساله و دختر ۱۵ ساله ای رو تشویق به انجام چنین رفتاری نمی کنه !!! مهمتر از همه اینکه خیلی از چیزهایی که برای ما نا مفهومند و نمی تونیم جوابی براش پیدا کنیم و یادر درک مفاهیم اون دچار ضعف هستیم ( یا بهتره بگم ضعف در ارزشهایی که پس از خوندن این رمان عایدمون می شه) بعضی از ما رو به جایی می رسونه که سریعا وارد بعدی از قضیه بشیم که هیچگاه قصد نویسنده نبوده، در ضمن از نظر من این داستان، یکی از داستانهای معمولی مارکز هست که فقط و صرفا به خاطر مضمونش این روزها خیلی سر و صدا کرده وگرنه داستانها و رمانهای دیگه مارکز که اتفاقا حرفهای زیادی هم واسه گفتن داره، هیچوقت این همه سرو صدا که نکرده هیچ، گاهی اصلا توجهی هم بهش نشده، و نکته آخر اینکه بالاخره شاید به زور چنین مضامینی ملت کتاب نخونِ ما به زور یه کتاب بخونن!!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 8:46 توسط گلواژه | |
خاطره ای به نقل از آقاي دکتر جلال گنجي فرزند مرحوم سالار معتمد گنجي نيشابوري ، در زمان قاجاریه:

ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم.

روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.

چاره‌اي نداشتيم. همۀ ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.

اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عمو سبزي ‌فروش . . . بله. سبزي کم‌ فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.»

فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم. همۀ شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد:
عمو سبزي ‌فروش! . . . بله.
سبزي کم ‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزی فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زال‌زالک داري؟ . . . . . بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزی فروش! . . . بله.

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌ شکل و يک ‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان،«عمو سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت.!!
داستاني که نقل شد، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به
آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» نقل کرده است .

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 8:29 توسط گلواژه | |

  زندگی خروسی

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

 

 

توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

                                                      

 

                                                      

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:51 توسط گلواژه | |

مشغله

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"

 

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:2 توسط گلواژه | |

 

 

این مطلب از سایت آریا بوم برداشت شده :جشن آذرگان خجسته باد

آذر روز از آذرماه برابر با 9 آذر در گاهشماری ایرانی

«نماز به تو ای آتش، ای بزرگ ترین آفریده ی اهورامزدا و سزاوار ستایش»
یسنا 62، بند 9

روز نهم هر ماه «آذر» یا «اَتر»(Atar) نام دارد؛ آذر ایزد ِویژه ی همه ی آتش هاست و از احترام ویژه ای نسبت به سایر آخشیج ها (عناصر) برخوردار می باشد و «جشن آذرگان» جشنی دیگر از جشن های آتش است در گرامیداشت این آخشیج و ایزد منسوب به آن.

در صفحه ۲۵۶ ترجمه ی آثارالباقيه از ابوريحان بیرونی درباره ی این جشن آمده است :
«... روز نهم آذر عيدی است که به مناسبت توافق دو نام آذرجشن می گويند و در اين روز به افروختن آتش نيازمند می باشند و اين روز جشن آتش است و بنام فرشته ای که به همه ی آتش ها موکل است ناميده شده، زرتشت امر کرده در اين روز آتشکده ها را زيارت کنند و در کارهای جهان مشورت نمايند ...»

در «فرهنگ جهانگیری»، «برهان قاطع»، «مروج الذهب مسعودی» و «المدخل فی صناعة احکام النجوم» از کیا کوشیار ابن لبان با شهری جیلی، این جشن را «آذرخش» نوشته اند.

در جشن های آتش مردم روی بام خانه ها آتش افروخته و آن روز را با شادی و شادمانی و پایکوبی و نیایش و فرآوری خوراک های ویژه و «آفرینگان خوانی» جشن می گیرند.
نزد ایرانیان، جشن آذرگان از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده و همچون نوروز و مهرگان بر آن ارج می نهاده اند. در این روز آتشکده ها  را آراسته  و آذین بندی می کردند و در آن جایگاه مقدس مراسم ویژه ای برای جشن برگزار می کردند. نظافت و پاکیزگی، از جمله ستردن موی و چیدن ناخن در این روز نیک بود و معتقد بودند در این روز مشاوره و رایزنی درباره ی امور و دشواری ها به نتیجه ی مطلوب می انجامد.

آتش به طور عموم از روزگاران بسیار کهن تا به امروز مورد توجه همه ی اقوام روی زمین بوده و هر قوم و طایفه ای به شکلی آن را ستوده اند.

دانشمند آلمانی «شفتلویتز»(Sheftelwitz) در کتاب خود «آیین قدیم ایران و یهودیت» نوشتار بسیار مفیدی در این باره دارد و نشان می دهد که چگونه همه ی ملل جهان از هر نژاد آتش را می ستایند و از متمدن ترین کشورها در اروپا تا وحشی ترین قبایل آفریقایی در ستودن این عنصر درخشان با یکدیگر شریک هستند.

در نزد هندوان نیز، «آگنی»(Agni) اسم آتش و نام پروردگار آن است و در «ریگ ودا»ی هندوان و اوستای ایرانیان اسم پیشوای دینی هر دو دسته از آریایی ها، «اَتره ون»(Athravan) می باشد که به مانک آذربان و آن کسی که از برای پاسبانی آتش گماشته می شود است.

همچنان در «وستالیس»(Westalis) در رم قدیم دختری پاکدامن و دانا از خاندانی شریف به نگهبانی و زنده نگه داشتن آتش مقدس در معبد «وستا»(Westa) موظف بوده است و در مدت خدمتش که 30 سال بوده، می بایست با کمال پاکی و پرهیزگاری و تقدس به سر برد و نگذارد آتش مقدسی که پشتیبان دولت رم تصور می شد خاموش گردد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:20 توسط گلواژه | |
نمی دونم چرا بیشتر شخصیت های بد فیلم ها اسمهای اصیل ایرونی دارن،

و یا اصلا آدمهایی که اسمشون مذهبیه گناه نمی کنن!

شاید هم تو صدا و سیمای ما واقعاً ممنوعیتی واسه این قضیه وجود داره !

البته قطعی نیست ولی نسبتاً شایعه (یعنی همه قاچاقچی ها یا سیاوش، سیامک، هوشنگ، کاوه، فریدون، و... اند و آدمهای مومن و خوب و مردم دوست اسمهایی از قبیل حسین، حسن، علی، محمد، و... دارن) لطفاً یکی بگه چرا؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 16:51 توسط گلواژه | |

خونه ی باهار کدوم وره ؟؟؟


کمک کنين هلش بديم چرخ ستاره پنچره
تو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره
بلکه با ديدنش يه شب وا بشه چند تا حنجره
به ما که خسته ايم بگه خونه باهار کدوم وره ...
*
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون، زباله‌ی سپور شده

مسافر امید مون رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشم مون پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه خونه باهار کدوم وره ...
*
کنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم خطو درازش می کنن ...
آهای فلک که گردنت از همه مون بلندتره
به ما که خسته ایم بگو خونه باهار کدوم وره...

 

                     شعراز: زنده یاد عمران صلاحی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 9:0 توسط گلواژه | |

هر کسی کو دورماند از اصل خویش...

 

من درد تو را ز دست آسان ندهم                     دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم                           کان درد به صد هزار درمان ندهم

امروز روز ملی مولوی است ، روز ملی مولوی از سال جهانی مولوی.

سال میلادی تقریبا رو به پایانه و هنوز حرکت جانانه ای در شان و اندازه مولانا در ایران، کشوری که او در آن متولد شد ، رشد  کرد و سالها در آن زندگی کرد، انجام نگرفته است. هرچند نمی شه مولانا را محدود کرد به مرزهای ایران، که البته کشور ترکیه سعی داره این کار رو درباره خودشون بکنه یعنی مولانا رو یک شاعر ترک زبان و اصالتا ترکیه ای معرفی کنه (البته دلیلش هم اینه که مقبره مولانا در قونیه است) ولی واقعا ما که سنگ هنر و ادبیات رو بد جوری به سینه می کوبیم ، چه گامی برداشتیم تا این شاعر جهانی و انسانی رو بشناسیم و بشناسونیم. کاش روزی برسه که ما هم به اصل و مبدا خودمون رجعتی داشته باشیم. به قول مولوی: هرکسی کو دورماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12:19 توسط گلواژه | |

سکوت سرشار از ناگفته هاست...

شاید  این سطر درخشان ومعروف، به این چیزی که می خوام بگم زیاد ربط نداشته باشه ولی به نظرم رسید شاید شاهد مثال خوبی باشه.

همیشه حرف زدن و در حقیقت گفتن و بیان کردن، گویای یک سری از حس ها و توصیفات نیست. گاهی می شه چیزی رو که می خوای تو چندین سطر بنویسی یا چند دقیقه راجع بهش صحبت کنی، تو یه عکس ببینی خاصه اینکه اون عکس عنوان هم داشته باشد. (در اصول خبرنگاری برای عنوان یا تیتر تعریفی اومده که خلاصه اش اینه : تیتر ما رو به متن وارد می کنه، کدی است برای اینکه مخاطب بدونه می خواهیم راجع به چی صحبت کنیم...) اینها رو در پاسخ اون دوست عزیزی نوشتم که برام کامنت گذاشته بود : راجع به چی نظر بدیم ، انگار عکس به این گویایی و عنوان گویاترش براشون کافی نبوده در ثانی همیشه واسه هر چیزی نباید نظر داد بعضی وقتها باید دید و  سکوت کرد و لذت برد ... چرا که همون طور که تیتر گویای این متن بیان کرده سکوت سرشار از ناگفته هاست، مگه نه؟؟

حالا دوست عزیز لطفا نظر بده ....

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:51 توسط گلواژه | |

پادشاه فصل ها پاییز

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 13:48 توسط گلواژه | |
‌چند هایکو ...

                                     -۱-

يكي

از

پس

ديگري

برگ‌ها

از

درخت

مي‌ريزند

اما درخت همچنان ايستاده است.

                                                                            (يوهانا يوناس ليشتنوالنرـ آلمان)

 

-۲-

زير قوس‌هاي پل روي دره دعا مي‌كنم

پايه‌هاي پل با من همصدا مي‌شوند.

                                                                                   (ليا فرانك ـ آلمان - برلين)

 

-۳-

دانه‌ ديگر رسيده است. از طلوع صبح

بي امان باران مي‌بارد.

                                                                                  (گردا كيرزمه ـ آلمان)

نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16:48 توسط گلواژه | |

 

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی، چو هستی خوش باش

نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 8:45 توسط گلواژه | |